امروز: پنج شنبه 25 مرداد 1397 برابر با 16 آگوست 2018

مُشفقِ کاشانی غزل‌سرایی نزدیک به فضای ذهنی سعدی

سال 1349 خورشیدی (چهل و پنج سال پیش) اوایل کار معلمی‌ام بود در دانشسرای مقدماتی دختران زادگاهم خرم‌آباد. در آن روزها سیاست وزارت آموزش و پرورش تشکیل کلاس‌های بازآموزی و ارتقاء کیفی و کمّی دبیران رشته‌های مختلف بود که هر کدام در یک منطقه و بیش‌تر مراکز استان‌ها تشکیل می‌شد. معمولاً این کلاس‌ها که تحت عنوان سمینار آموزشی از آن نام برده می‌شد، پس از پایان امتحانات و بیش‌تر بین ماه‌های تیر و مرداد به انجام می‌رسید، مشهد خراسان رضوی، تبریز آذربایجان شرقی و ارومیه آذربایجان غربی، استان فارس و شیراز و بالاخره در یکی از شهرهای شمالی دو استان معروف گیلان و مازندران به تناوب هر ساله انجامش الزامی بود. 


در تیرماه همان سال یادشده سمینار دبیران ادب فارسی دانشسراها در شهر زیبا و ساحلی بابلسر و در دانشکده اقتصاد این شهر که از امکانات مناسب نظیر خوابگاه، سالن ناهارخوری، تالار اجتماعات برخوردار بود، برگزار گردید. در این سمینار دو گروه شرکت داشتند. گروه اول دبیران دانشسراها در مراکز استان و گروه دوم استادان بنام و مطرح آن زمان که در دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشتند و در کنار این استادان تعدادی از شاعران، نویسندگان و محققان طراز اول نیز دعوت شده بودند. از آنجایی که جریان این سمینار را در سالنامه دانشسرای مقدماتی دختران در سال 1350 که سردبیری آن را به عهده داشتم به طور مشروح نوشته بودم از پسین چهار دهه‌ی پشت سر گذاشته و با مراجعه به آن از جمع استادان به این اسامی برمی‌خوریم که امروز اکثر آنان چهره در نقاب خاک دارند و ان‌شاءالله مشمول رحمت واسعه‌ی حق می‌باشند. مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری، دکتر مهدی حمیدی شیرازی، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر علی‌محمد کاردان (رئیس دانشکده علوم تربیتی)، دکتر احمدعلی رجایی و گروه دوم شاعران و ادبای شناخته‌شده‌ای چون احمد شاملو، نادر نادرپور، دکتر رضا براهنی، خانم دکتر قمر آریان، خانم سیمین بهبهانی.
مدت سمینار شانزده روز بود که هر یک دو نفر از استادان نامبرده به سخنرانی و ارائه‌ی شیوه‌های تدریس می‌پرداختند و جلسات پرسش و پاسخ هم به دنبال آن فضای جلسات را بسیار پربار و سرشار از طراوت و شادابی می‌نمود. دبیران آن زمان که در کلا‌س‌ها به عنوان کارآموز شرکت کرده بودند، هر کدام خود در حدّ همان استادان مطرح برخوردار از مایه‌های علمی و دانش روز بودند؛ بنابراین هر سخن و حرفی را که مبنا و پایه‌ی علمی محکمی نداشت نمی‌پذیرفتند و بارها بر سر این موضوع مشکلاتی هم در کلاس‌ها پیش می‌آمد.
چشمگیرترین و پرجاذبه‌ترین برنامه‌ی این سمینار شب‌های شعرخوانی بود که از طرف شاعران بزرگی که نام برده شد، به انجام می‌رسید و برخی از خود دبیران شرکت‌کننده نظیر منصور اوجی، مشفق کاشانی، منوچهر آتشی، اصغر واقدی خود در حدّ و نام همان شاعران و ادبای مطرح‌شده وجاهت ادبی و علمی داشتند.
در آن سال، اداره‌کننده یا اصطلاحاً مدیر جلسات دکتر علی‌اکبر خُبره‌‌زاده استاد وقت دانشسرای عالی و رفیق و یار و غار و گرمابه و گلستان مرحوم جلال آل احمد بود. آن هنگام چهار سالی از مرگ جلال می‌گذشت و هر چند گاه هم ذکر خیری و یادی از وی می‌شد و خبره‌زاده را به ذکر خاطراتی که با او و همسرش زنده‌یاد سیمین دانشور داشت وادار به بیان نکته‌هایی از آل احمد می‌کرد. مرحوم جلال بارها در یادداشت‌ها و برخی کتاب‌هایش از خبره‌زاده و دوستی‌هایشان با آن نوع نگارش شتاب‌زده و عجولانه‌اش که گاه با طنزهای خاص و نیش و نوش همراه بود، سخن می‌راند ...
خبره‌زاده قدی کوتاه با موهایی بلند و درویشانه و صدایی دورگه که به راحتی تا انتهای سالن و بدون نیاز به میکروفن به گوش می‌رسید، هر چند وقت یک بار و گاه بیش‌تر به هر علت با دبیران شرکت‌کننده کلنجار می‌رفت و درباره‌ی حضور یا عدم حضور و یا صحبت کردن و وقت کلاس را گرفتن مجادله داشت که این مجادله گاه به تندی‌هایی هم منجر می‌شد که دوستان واسطه می‌شدند و بین آن‌ها صلح و صلاحی راه می‌انداختند.
در یکی از جلسات شبانه که از شاملو خواستند قطعاتی از اشعارش را پشت تریبون قرائت کند، موردی پیش آمد که خالی از ذکر نیست. مرحوم احمد شاملو که همسرش (آیدا) نیز همراه او آمده بود در آن سال مبتلا به یک مشکل یا تومور مغزی بود که در لندن تحت عمل جراحی قرار گرفته و حال و روز خوشی نداشت. وقتی پشت میز خطابه قرار گرفت و از حافظه‌ی خود برای خواندن چند شعر استفاده کرد، حافظه یاری نکرد و مجبور شد شعر را از ابتدا آغاز کند. خبره‌زاده مجموعه‌ای از شاعران معاصر به‌ویژه شاملو را به چاپ رسانده بود که تعدادی از نسخه‌هایش را با خود آورده بود و به کسانی که تمایل داشتند در اِزای پرداخت وجهی که پشت کتاب یادداشت شده بود با تعارف مختصری که قابل ندارد، عرضه می‌کرد. وقتی مرحوم شاملو در خواندن چند سروده مکث‌هایی داشت و گفتیم که حافظه یاری نمی‌کرد، خبره‌زاده به سرعت به سمت تریبون رفت و کتاب و آن بخش که به اشعار شاملو مربوط می‌شد پیش روی او نهاد و برگشت. شاملو هنوز چند بیت بیش‌تر نخوانده بود که متوجه چند غلط چاپی شده و با تندی و عصبانیت کتاب را از روی تریبون پرت کرده و از تریبون پایین آمده و همراه آیدا همسرش با همه‌ی اصرار حاضران جلسه را ترک و چون شب بود به خوابگاه دانشگاه و محلی که در اختیار او گذاشته بودند رفت و جلسه‌ی شعرخوانی نیمه‌تمام و ابتر ماند. نظم سالن داشت به هم می‌خورد و برخی موافق و بعضی مخالف با حرکت آن دو که مرحوم مشفق کاشانی با آن متانت خاص پشت تریبون قرار گرفت و ضمن صحبت مختصری که تا حدودی جوّ سالن را از آن شرایط بیرون آورده و به شعرخوانی پرداخت، انصافاً یک دو غزل که خواند آرامشی در جلسه ایجاد کرد که آن برخوردها از یاد رفته و همگان با گوش هوش به اشعار وی که با فصاحت کم‌نظیر خوانده می‌شد گوش فرا داده و لذت می‌بردند.
مرحوم مشفق کاشانی ضمن اینکه مسئولیت کارپردازی وزارت آموزش و پرورش را داشت از همان زمان وزارت دکتر پرویز ناتل خانلری ساعاتی را در دانشسرای مقدماتی و راهنمایی به تدریس ادبیات می‌پرداخت و به همین علت هم در این سمینار شرکت داشت و با توجه به میانسالی و کسوت در بین شاعرانی چون منصور اوجی، منوچهر آتشی و حتی خانم سیمین بهبهانی احترامی داشت و متانت و وقار و مهربانی زایدالوصفش، چهره‌ی دوست‌داشتنی و محبوبی بین دبیران شرکت‌کننده نیز بر این محبوبیت افزوده بود. مشفق چند غزل را به اصرار دوستان که با وی حشر و نشر داشتند قرائت کرد. غزل نخستین وی با این مطلع شروع شد و نام "لاله‌زار" داشت:

لاله‌زار اشک کردم تا کنار خویش را؛
در خزان عمر می‌جویم بهار خویش را!
زآتش این کاروان خاکستری بر جا نماند؛
می‌زنم بر آب نقش انتظار خویش را!
چون صبا سرگشته‌ام در وادی حیرت هنوز؛
تا مگر جویم در این صحرا غبار خویش را!
قرن‌ها بگذشت و در آیینه‌ی گشت زمان؛
باز می‌بینم به حسرت یادگار خویش را!

و غزل دوم:

جانم از برق نگاهی دلبر جانانه سوخت؛
سوخت سر تا پا چو شمعم نرگس مستانه سوخت!
روشن از فکر "اوستا" شد دلم "مشفق" که گفت:
«شمع بزم‌افروز ما در گوشه‌ی ویرانه سوخت!»

توضیح: بین مشفق و مرحوم مهرداد اوستا (محمدرضا رحمانی) دوستی و رفاقت از دل و جان برخاسته‌ای وجود داشت. این غزل به اقتفای یکی از غزل‌های مهرداد اوستا سروده شده بود که در آن مجلس خوانده شد و برخی نیز از اینکه چرا اوستا در این جمع نیست، افسوس خوردند.
مطلعی دیگر غزلش این بود:

دانی که نوبهار جوانی چسان گذشت؛
زود آنچنان که تیر از کمان گذشت!

عناوین دیگر غزل‌ها که نوشتن مطلع و بعضاً یک دو بیت زیبای آن ای بسا عامل اطاله‌ی کلام و کم‌حوصلگی خوانندگان باشد را تنها ذکر می‌کنیم: «شب»، «دریغ از من»، «افسانه‌ی تلخ»، «گریز»، «نسیم صبح»، «بیم و امید»، «روح سرگردان»، «پیوند عمر»، «دیگر نمی‌خواهم»، «بی‌نشان».
و اما هنر متعالی و والای استاد فقید مشفق کاشانی در تضمین کم‌نظیری است که از آن غزل معروف و به یاد ماندنی سعدی: «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است/ پیغام آشنا نفس روح‌پرور است» کرده است و در کنار آن تضمین بلندبالایی از دوازده بند محتشم کاشانی که ما تنها به ذکر همین تضمین جاودانه از سعدی را به نظر خوانندگان ارجمند و خوش‌ذوق می‌رسانیم.
درباره‌ی این تضمین بسیاری از اهالی شعر و اصحاب قلم نوشته و سخن گفته‌اند. شخصیت‌های کم‌نظیری چون امیری فیروزکوهی، عماد خراسانی، مهرداد اوستا، محمود شاهرخی و چند تن دیگر. تضمین در قالب مخمس است. مرحوم استاد مشفق به اعتقاد نگارنده در حالتی خاص از کشف و شهود درونی که هر چند گاه برای شاعری دست می‌دهد و آن شب یا آن روز به حق (روز) اوست طبعش گشوده و زبان فاخرش در این حالت اثری خلق می‌کند که شاید دیگر تکرار آن میسور نباشد.
مرحوم مهدی سهیلی در کتاب گنجینه‌ی سهیلی خود، چاپ 1345 خورشیدی ضمن آوردن چند غزل ناب و سرشار از احساس درباره‌ی این تضمین می‌گوید: «شاعر لطیف‌طبع آقای مشفق کاشانی با کاوس شاعرانه در غزلیات سخن‌سرای بزرگ سعدی از مجموعه ابیات و مصاریع پراکنده‌ی سخن‌آفرین بزرگ شیراز این تضمین یا تلفیق را فراهم آورده‌اند و باید گفت با ذوق سرشار ایشان زادگان طبع سعدی بار دیگر با قیافه‌ای تازه متولد شده‌اند و این کار در شعر فارسی بی‌سابقه است.» سپس غزل تضمین‌شده‌ی سعدی را زنده‌یاد مشفق با الهام و مدد از روح بزرگ شاعر بی‌بدیل یعنی سعدی پرآوازه و به حق خداوند سخن پارسی را این‌گونه آغاز می‌کند. مخمسی که به چند و چندین بار خواندن و نوشتن می‌ارزد و حلاوت آن هرگز فراموش نخواهد شد.

این بوی روح‌پرور از آن کوی دلبر است
        وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است

روزی که بی‌تو می‌گذرد روز محشر است
        از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است


پیغام آشنا نفسِ روح‌پرور است

***
بعد از من و تو ابر بگرید به باغ و راغ
        کاین باد کبر و ناز نه چیزی است در دماغ

گفتیم و بر رسول نباشد به جز بلاغ
        ابنای روزگار به صحرا روند و باغ


صحرا و باغ زنده‌دلان کوی دلبر است

***
گر شاهد است سبزه بر اطراف گُلْسِتان
        با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان

هر لحظه راز دل جهدم بر سرِ زبان
        کاش آن به خشم رفته ما آشتی‌کنان


باز آمدی که دیده‌ی مشتاق بر در است

***

درم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
        رنجور عشق به نشود جز به بوی یار

ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
        باز آ که در فراق تو چشم امیدوار


چون گوش روزه‌دار بر الله‌اکبر است

***
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست
        الحان بلبل از نَفَسِ دلستان توست

گویی که آب چشمه حیوان دهان توست
        کورا نشانی از دهن بی‌نشان توست


طعم دهانت از شکرِ ناب خوش‌تر است

***
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
        هر جا که بگذرد همه چشمی بر او بود

آنجا که رنگ و بوی بود، گفتگو بود
        بگذار تا کنار و برت مشگ‌بو، بود


آری در آن زمین که تویی، خاک عنبر است

***
خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
        طوبا غلام قد صنوبرخرام اوست

آبِ حیات در لب یاقوت‌فام اوست
        باد بهشت می‌گذرد یا پیام دوست


یا کاروانِ صبح که گیتی هنوز است

***
من در پناه لطف تو خواهم گریختن
        گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من

من عهد می‌کنم که نگویم دگر سخن
        باز آ و حلقه بر در رندان شوق زن


کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است

***
شادی به روزگار گدایان کوی توست
        بر خاک ره نشسته به امید روی دوست

دانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست
        سعدی به خویشتن نتوان رفت سوی دوست


هجرت بکشت و وصل هنوزت مصوّر است

***

عاطفه خمیرمایه شعری مشفق کاشانی
مشفق کاشانی تجربیات شاعرانه و شهودهای شخصی خود را می‌سراید و امروز از پسین چند دهه پر از راز و رمز دنیای شعر نام مشفق در ردیف بهترین غزل‌سرایان معاصر و بعضاً متقدمین قرار دارد که نمونه‌ی بارز آن همین تضمین کم‌نظیر اوست که پا به پای سعدی گام برداشته است.
استاد محمدحسین شهریار و دکتر مهدی حمیدی شیرازی هم یک دو غزل سعدی را تضمین کرده و به حق از عهده‌ برآمده‌اند، ولی من مانده‌ام که این تضمین مشفق را در چه ‌جای این نظم‌های به هم بافته قرار دهم. غزل‌های مشفق به تبع استاد و مرادش سعدی سخت عاشقانه اما عاشقانه‌ی برخوردار از صبغه‌ی عاطفی است. این نکته را نباید فراموش کرد که اصولاً غزل عاشقانه اگر غیر از این باشد اوج نمی‌گیرد. تمام غزل‌های عاشقانه موفق فارسی چه در دوره‌ی کلاسیک و چه معاصر، این ویژگی را دارند که در آن‌ها، همه عناصر شعر در خدمت عاطفه‌ی شعر قرار دارند. یعنی هر چه وارد شعر می‌شود ابتدا رنگ و بوی عاطفی می‌گیرد و پس از آن در شعر می‌نشیند و مشفق کاشانی این طریقت را سال‌هاست چه در دوران جوانی و چه در زمان میانسالی و پختگی و چه در این اواخر که 9 دهه عمر را پشت سر گذاشته رعایت و به دنبال آن بوده است و یکی از عوامل مهم که شعرش را اثرگذار و خواندنی کرده، این یک عامل است.
مرحوم ابوالحسن ورزی شاعر معاصر که وی نیز به حق از بهترین غزل‌سرایان روزگار ما بوده و در کنار شهریار، رهی‌معیّری، بهادر یگانه، محمد زُهَری و ابتهاج (سایه) قرار دارد غزلی شیوا دارد که مشفق با همان وزن و قافیه به اقتفای آن رفته و در حقیقت مشکل است از بین این دو غزل کدام را انتخاب کرد. ورزی می‌گوید:

خالی ز نوای غم او یک نفسم نیست؛
بی‌ ولوله‌ی عشق صدای جرسم نیست!
آتش به دل سنگ زند ناله‌ی زارم؛
با این نفس گرم، کسی هم‌نفسم نیست!
من عاشق رسوایی‌ام ای خلق بدانید؛
سودای کسی دارم و پروای کسم نیست!

این غزل شیوای ابوالحسن ورزی را زنده‌یاد مشفق با همان وزن و قافیه و ردیف تعقیب می‌کند و به بهترین وجه از عهده‌ برمی‌آید، وی می‌گوید:

در راه وصال تو به سر گر هوسم نیست؛
افتاده‌ام از پای و بدان دسترسم نیست!
در دام تو افتاده و بیگانه ز خویشم؛
آزادی از این دام به عمری هوسم نیست!
هر ناکس و کس می‌کند آزار دل من؛
با آنکه به گیتی، سر آزار کسم نیست!
گلزار جهان خاطر ما را نگشاید؛
گیتی به صفابخشی کنج قفسم نیست!
ای زودگذر قافله‌ی عمر از این پس
دنبال تو فریاد و فغان چون جرسم نیست!
افسوس که بر نامه‌ی جانسوز تو "مشفق"؛
جز این دل حسرت‌زده فریادرسم نیست!

نکته‌ی قابل تأمل این است که شاعران دیگری چون فریدون توللی، محمد قهرمان به اقتفای آن رفته‌اند، ولی تصور نگارنده این است که شارعان و غزل‌سرایان این نمونه شعر بی‌شک از سنایی غزنوی متأثر شده‌اند چون سنایی غزنوی در غزلی شیوا دارد که:

جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست؛
سوگند خورم من که به جای تو کسم نیست!
امروز منم عاشق بی‌مونس و بی‌یار؛
فریاد همی خواهم و فریادرسم نیست!
در عشق نمی‌دانم درمانِ دل خویش؛
خواهم که کنم صیره ولی دسترسم نیست!
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم؛
از تنگدلی جانا، جای نفسم نیست!

بیژن ترقی شاعر و ترانه‌سرای روزگار ما نیز به اقتفای این شعر زیبای سنایی و مشفق و ورزی رفته و می‌سراید:

دور از تو در این شهر مرا هم‌نفسی نیست؛
فریاد زنم از دل و فریادرسی نیست!
ما را نفس از هجر به لب آمد و مردم؛
گویند که این عشقِ تو هم جز هوسی نیست!

در بعضی از نشریات این غزل را به شادروان رهی‌معیّری هم نسبت داده‌اند، ولی به احتمال قریب به یقین این غزل ساخته و پرداخته‌ی ذوق سرشار بیژن ترقی است، منتها نگارنده که بارها از محضر این ترانه‌سرای هنرمند برخوردار بوده‌ام، این غزل را از او نشنیده‌ام و همین امر مرا تا حدّی متوجه مرحوم رهی‌معیّری می‌کند، ولی یک شب در برنامه "راه شب" محمد صالح‌علاء آن را به نام بیژن ترقی خواند و همین امر با توجه که در دیوان رهی نیز دیده نمی‌شود، امر را متوجه بیژن ترقی می‌کند.
بگذریم! آنچه که بیش‌تر در سروده‌های مشفق چشمگیر است غیر از بحث عاطفه‌ی شعری که اساس کار اوست، نود درصد مواد خام ایماژهای شعری او برگرفته از شعر کلاسیک است و به قولی هنر او نه در آفریدن تصاویر نو که در تغییر ساختمان ایماژهای کلاسیک است. او مفردات را از شعر قدما می‌گیرد و آن‌ها را در ترکیبی و هیأتی جدید ارائه می‌دهد. تصاویر در سروده‌های وی کاملاً واضح و چشمگیر است. روح عاطفی بر همه‌ی اضلاع و زوایای شعرش پرتو افکنده و سبب می‌شود که خواننده از مشاهده‌ی ایماژها خسته نشود. در اشعار مشفق کاشانی تغییر شیوه معناپردازی هم حضور چشمگیری دارد. مسأله‌ی معنا در شعر از دیرباز مورد توجه ناقدان و سخن‌سنجان بوده است و امروز در هیأت علم هرمنوتیک به صورت یک موضوع قابل توجه در‌آمده است. اینکه در فرآیند معنا کردن یا معنادهی چه اتفاقاتی در ذهن و زبان خواننده و سراینده‌ی شعر می‌افتد، سرآغازی است برای حجم عظیمی از سؤالات و مباحثی که در دانش یادشده بدان پرداخته می‌شود یعنی همان علم یا دانش هرمنوتیک که در فضای بسیاری از غزل‌های مشفق دیده می‌شود.
از دوستان یکدل و یک‌زبان مشفق می‌شود از محمود شاهرخی و مهرداد اوستا یا همان محمدرضا رحمانی نام برد که در طول پنجاه سال یار و غار هم بوده و هر یک به نوعی از دیگر تأثیرپذیر بوده‌اند. غزل‌های مهرداد اوستا هر چند بیش‌تر قصیده‌ است و حدّت عاطفی آن بیش‌تر چشمگیر است، پشتوانه‌ی شعری مهرداد اوستا برگرفته از فرهنگ و ادب کلاسیک است و عمق و برجستگی آن درخور توجه است. هر چند اوستا تحصیلکرده دانش فلسفه است، اما در شعر بیش‌تر جانب عاطفه را گرفته و در کنار آن ذهنیت غنایی وارسته که هم او و هم مشفق از آن برخوردارند. آثاری چون «شراب خانگی ترس محتسب خورده»، «کاروان رفته»، «حماسه آرش»، «امام، حماسه‌ای دیگر». مجموعه اشعار مهرداد اوستا در یک مُجلّد و تحت عنوان "راما" به چاپ رسیده است.
بگذریم و به مشفق بپردازیم. مشفق کاشانی پیرو مستقیم دو خط به هم پیوسته نوابغ شیرازی یعنی سعدی شیرازی و حافظ است و در بسیاری از غزل‌های خود از این دو بزرگ عرصه‌ی شاعری بهره گرفته است. جاذبه سعدی در حافظ و اثر این پیشوای غزل در دیوان خواجه زیاد به چشم می‌خورد. خواجه بیش از هر شاعر دیگر با سعدی طبع‌آزمایی کرده و شاید به اقتفای بیش از 30 غزل وی رفته باشد. حال اگر امثال حمیدی شیرازی و همین زنده‌یاد مشفق کاشانی خط سیر مستقیم سعدی در عرصه‌ی شعری آن‌ها تأثیرگزار بوده جادوی کلام سعدی است که هر خواننده‌ی علاقه‌مند را در مواردی در سر جای خود میخکوب می‌کند. به این غزل سعدی توجه کنید که اوج تعالی غزل عاشقانه را نشان می‌‌دهد و به شدت تکان‌دهنده است. شاید حافظ و شاعران بعد از حافظ آرزوی داشتن آن را داشته‌اند و هر چند کسانی مثل میرزا حبیب قاآنی هم به اقتفای آن رفته باشند. خواجه‌ی شیراز نیز به دنبال این غزل بوده است و هر دو غزل سعدی در ابتدا و متعاقب آن برای ورود به ادبیات تطبیقی که خود دانشی به روز و عالمانه است را نوشته و درباره‌ی آن صحبت خواهیم کرد و اما غزل سعدی:

کس این کند که دل از یار خویش بردارد؛
مگر کسی که دل از سنگ سخت‌تر دارد!
که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق؛
دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد!
اگر نظر به دو عالم کند حرامش، باد؛
که از صفای درون با یکی نظر دارد!
هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود؛
کجاست مرد که با ما سر سفر دارد؟
از آن متاع که در پای دوستان ریزند؛
مرا سریست ندانم، که او چه سر دارد؟
نظر به روی تو انداختن حرامش باد؛
که جز تو در همه عالم کسِ دگر دارد!

و اما خواجه شیراز به اقتفای این غزل رفته است و قضاوت آن با اهلیت‌هایی است که از زوایا و سایه‌روشن‌های غزل‌های مانا در حوزه‌ی ادب فارسی به ارزیابی و نکته‌یابی می‌نشینند و قضاوت می‌کنند. این رهروان همان ستارگانی هستند که امثال مشفق و حمیدی و رهی‌معیّری را به دنبال جادویی‌های کلام خود می‌کشانند و پهن‌دشت سخن فارسی را آبیاری می‌کنند. غزل حافظ در همین وزن و ردیف و قافیه است. خواجه‌ی شیراز غزل خود را با برداشتی که از نظر مفهوم تا حدّی انتزاعی و مجرد است و نسبت به سعدی که عاشقانه‌ی محض است، عارفانه تمام می‌کند:

کسی که حُسن و خط دوست در نظر دارد؛
محققست که او حاصل بصر دارد!
چو خامه در ره فرمان او سرِ طاعت؛
نهاده‌ایم، مگر او به تیغ بردارد!
به پای‌بوس تو دست کس رسید که او؛
چو آستانه بدین در، همیشه سر دارد!
کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد؛
به عزم میکده اکنون ره سفر دارد!
دل شکسته‌ی حافظ به خاک خواهد برد؛
چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد!

غزل خواجه در نوع خود و هیأت عارفانه‌اش همان است که از او انتظار می‌رود، اما به انصاف باید گفت همه‌ی وجود سعدی در درازنای این غزل عاشقانه نویدبخش دل‌های رمیده و عاشقان زجرکشیده است و جز این چیزی نیست، هر چند میرزا حبیب قاآنی نیز به شدت تحتِ‌‌تأثیر آن است و با این مطلع آغاز سخن می‌کند:

دلِ شکسته‌ی من آهش ار اثر دارد؛
دعا کنم که خدایش شکسته‌تر دارد!
مراست خانه بیابان و دل ز خون دریا؛
تو عشق بین که مرا میر بحر و برّ دارد!
به چشم کشد، سرمه یا رب این بلای سیاه؛
برای مردم مسکین چه در نظر دارد!
سخن ز سنبل و نرگس مگوی "قاآنی"؛
که زلف و چشم بتان حالت دگر دارد!

گذر و نظری به زندگی ادبی و اجتماعی مشفق کاشانی
"عباس کی‌منش" که بعدها به دلایلی که ذکر خواهد شد به مشفق کاشانی شهرت پیدا کرده، در سال 1304 خورشیدی در کاشان تولد یافت. تحصیلات دبستانی و دبیرستانی را در همان دبستان و دبیرستان‌هایی گذرانده که شاعر و نقاش برجسته‌ی روزگارمان سهراب سپهری با فاصله‌ی زمانی سه سال بعد از او در همان آموزشگاه‌ها درس می‌خواند. هر دو اهل کاشان و هر دو شاعر. بعدها و تا قبل از مرگ نابهنگام سهراب، دوستی و رفاقت زایدالوصفی بین آن دو بود. مشفق درباره‌ی دوران کودکی خود می‌گوید: «نخستین کسی که مرا با قرآن و کتاب آشنا کرد، مادرم بود. با اینکه سواد زیادی نداشت، اما حافظه‌ی چشمگیری در خواندن غزلیات حافظ و سعدی داشت و در حین قالی‌بافی به شعرخوانی هم می‌پرداخت.»
خمیرمایه‌ی شاعری و روی آوردن به این افق پایدار از همان دوران تحصیل در دبستان و دبیرستان در وجود وی آشکار شد. اولین شعری که سرود یک مثنوی شش بیتی در سال سوم دبیرستان بود که مورد تشویق و تحسین معلمش به نام حسن فریدی قرار گرفت و این کار در دبیرستان هم ادامه داشت.

تخلّص مشفق
زنده‌یاد مشفق می‌گوید: «در دوره‌ی دبستان من مبصر کلاس بودم و مبصرها معمولاً با بچه‌ها کم‌تر کنار می‌آیند، اما من با بچه‌ها صمیمی و دوست بودم. همان معلم مورد نظر و مشوّق من که گفتم نامش حسن فریدی بود، یک روز به من گفت تو هم مبصری و هم شعر می‌گویی و خوب هم شعر می‌گویی و چون پسر مشفقی هستی و با همگان مهربانی و دوستی دارد تخلّص خودت را "مشفق" قرار بده و من هم پذیرفتم و آرام‌آرام نه تنها در شعرهایم بلکه در زندگی شخصی و ادبی و اجتماعی در بین دوستداران و اهل ادب، مشفق کاشانی شدم که هنوز هم مردم مرا با آن نام می‌شناسند.»
مشفق کاشانی بعد از اتمام تحصیلات با همان نام شناسنامه‌ای یعنی عباس کی‌منش، به استخدام وزارت فرهنگ که بعدها به آموزش و پرورش تبدیل شد درآمد و ابتدا به کار معلمی و تدریس و سپس ریاست کارپردازی وزارتخانه را به عهده گرفت. نخستین اثر وی در قالب یک مجموعه شعری با نام "شباهنگ" به چاپ رسید‌.
آثار مشفق بسیار است و در طول هفتاد و اندی کار و فعالیت ادبی و شعری، به حق از پرکارترین شاعران ایرانی می‌شود از وی نام برد. استاد مشفق مدت‌ها ریاست هیأت‌مدیره انجمن شاعران ایران را به عهده داشت. یکی از برجسته‌ترین آثارش "صدای غم" است که به اقتفای دوازده بند محتشم کاشانی شاعر و همشهری بنامش سروده و از عهده بیرون آمده است. از کارهای عمده‌ی زنده‌یاد مشفق، تصحیح دیوان حاج سلیمان صباحی بیدگلی است که با همکاری پرتوبیضایی در سال 1340 به انجام رسیده است. در کنار این کار، تذکره شاعران معاصر و "راز مستان" نیز از جمله کارهای چشمگیر اوست.
زندگی شعری و ادبی او در دو بخش قبل و بعد انقلاب تقسیم می‌شود. استاد مشفق از همان دوران کودکی، نوجوانی و جوانی و سپس کمال‌یابی سنی، گرایش‌های مذهبی و پایبندی قابل توجهی به شریعت و احکام اسلامی داشته است. هر چند او را باید از غزل‌سرایان نئوکلاسیک به حساب آورد و به همین جهت در کنار شاعرانی چون هوشنگ ابتهاج (سایه)، رهی‌معیّری، بهزاد کرمانشاهی، عماد خراسانی و سرانجام زنده‌یاد شهریار باید از وی نام برد.
شاید آخرین اثر استاد مشفق کاشانی را بشود "خلوت انس" به حساب آورد که در سال‌های اخیر و دوران کهنسالی سروده شده و سرانجام این شاعر و غزل‌سرای کم‌نظیر و انسان وارسته‌ی بی‌بدیل، شامگاه یکشنبه، بیست و هشتم دی‌ماه، در حالی‌که پشت تریبون رفته و قصه‌ی شعرخوانی برای جمع حاضر داشت، بر زمین افتاد و روح آرام و سرشار از عطوفت و مهربانی و خوشدلی به معبود ازلی پیوست و بر طبق وصیت خود در کنار یاران فقیدش؛ "مهرداد اوستا" و "سپیده کاشانی" در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

منابع و مآخذی که در این مقاله از آن‌ها بهره‌مند شده‌ام:
پی‌نوشت‌ها:
1. یکهزار و صد غزل، تألیف مهدی سهیلی، نشر پوپک، 1377، ص 688؛
2. گنجینه سهیلی، چاپ 1345، صص 222 تا 236؛
3. کیهان فرهنگی، سال 1367، ص 43؛
4. آذرخش، گزیده‌ی اشعار مشفق کاشانی،‌ انتشارات کیهان، 1365؛
5. روزنامه، جام جم، دی‌ماه 1393؛
6. دایرةالمعارف یا فرهنگ دانش و هنر، چاپ دوم، سازمان انتشارات اشرفی، 1346، ص 85.

اضافه کردن نظر


حالت های رنگی